سلام وای خدا این جوجه  کوچولو ها رو دیدین که رنگشون میکنن تو این بازار تره بارا میفروشن؟؟؟؟؟؟؟خدایا خیلی خوشگل و بلا هستن من وقتی میبینمشون دلم میخواد کلشونو گاز بگیرم(خطر ناک میشویم)!!!!!! امروز تو ایستگاه اتوبوس وایساده بودم یه دختر خانمه باشخصیتی 2 تا از همون جوجه ها که وصفشونو دربالا براتون گفتم خریده بود گذاشته بود تو پلاستیک سبزیاش منم که اصلآ با دیدنشون عکس العمل خاصی نشون ندادم (من الان اصلآ شکل پینوکیو نشدم!!!) به خاطر همین با شخصیت بودنم بود که اون دختر خانمه هی به من میگفت خب یکیشونو بردار واسه خودت !منم در حالی که در آتش خواستن اون جوجه سبزه میسوختم با افسردگی گفتم نه خیلی ممنون ولی این پایان ماجرا نبود! من که به این راحتیا دست از سر اون خوشگلا بر نمیداشتم بنابراین موبایل خود را قایمکی در آورده و تعدادی عکس  از آن جوجه ها گرفته و اکنون هم قصد داریم آنها را در اینترنت پخش کنیم تا عبرتی شود برای آیندگان!

 اما افسوس و صد افسوس که این جوجه ها گویا یکجورایی افکار شوم منو خونده بودن چون به محضی که خواستم تصمیممو عملی کنم همش روشونو میکردن اونور به طوری که صورتهایشان زیاد در عکسها مشخص نشد .

عکس جوجه های خوشگل مامانی
 

ولی خیلی بانمکن من بالاخره یکیشونو میخرم سر پرستیشو به عهده میگیرم البته اگه از اون به بعد من تو خونه راه بدن!!!!

 
دسته ها : خودمونی
سه شنبه نهم 7 1387

 

 روز پدرِ ولی من واقعآ نمیدونم چطوری باید بگم که چقد بابامو دوست دارم و واقعآ نمیدونم چطوری باید زحمتاشو جبران کنم .با چه کلمه هایی با چه جمله هایی  میشه  خستگی زحمتای چندین ساله ی پدرامونو از بین ببریم؟؟؟؟من فقط میدونم که بابام همه زندگیمه همه عمرمه و من خیلی خیلی خیلی تا بینهایت دوستش دارم امیدوارم که همیشه لبش پر خنده باشه دلش پر امید باشه و بدونه که من چقد دوستش دارم .ایشالا که همه پدرهای مهربون دنیا همیشه سلامت باشن . 

یه شاخه گل هدیه ی من برای بابا  ،  تا بدونه دوستش دارم قد ِیه دنیا (فکر کنم قسمت دومش من درآوردی بود البته فک کنم)

 

 

 

 

 

 

 

دسته ها : خودمونی
چهارشنبه بیست و ششم 4 1387

 

 

 سلام

همیشه زدن اولین پست توی هر وبلاگی خیلی مشکله لااقل برا من که اینطوره

از اونجایی که حرفی برای گفتن نیست ، یبارکی میرم سراغ اولین پستم .

اِ راستی کلی ذوق وکردیم از اینکه انقد شکلک در اختیارمان بید


قطعه گم شده

 

قطعه یی را گم کرده بود و دل آزرده بود.

پس عزم جست و جو کرد ، برای یافتن قسمت گم شده اش.

و همانطور که می غلتید و پیش می رفت

آوازی این چنین می خواند:

گم شده ام را می جویم

گم شده ام را می جویم

به هر جا سر می کشم تا گم شده ام را بیابم.

گاه از شدت گرمای آفتاب می پخت

اما بعد باران خنک می بارید.

و گاه از سرمای برف یخ می زد

اما آفتاب مهربان سر می رسید و گرمی اش را به او می بخشید.

و از آنجا که یک قطعه اش گمشده بود نمی توانست تند و پرشتاب بغلتد.

برای همین می ایستاد تا با کرمی، گپی بزند.

یا گلی را بو کند.

و گاه از کنار خاله سوسکه می گذشت و گاه خاله سوسکه از کنار او می گذشت.

و این بهترین لحظه های زندگی اش بود.

و همین طور رفت و رفت ، از فراز اقیانوسها آوازخوانان:

" در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. "

از فراز خشکی ها و دریاها آوازخوانان:

" زانوهایم را قوت بخش و بال هایم را قدرت،

در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. "

گذشت از میان باتلاق ها و بیشه ها

از فراز کوهساران

و از دامنه کوهستان ها

تا این که یک روز،

"خدای بزرگ! این جا رو باش"

آوازخوانان:

" یافتم قطعه گم شده ام را

یافتم قطعه گم شده ام را

زانوهایم پرتوان، بالهایم پرکشان

یافتم قطعه گم... "

آن وقت قطعه پیدا شده گفت:

"یک کمی صبر کن

قبل از آن که خستگی را از زانوانت بیرون کنی و بالهایت را قوت بخشی

من کجا و قطعه گم شده تو کجا

من قطعه گم شده هیچ کس نیستم

 

و تازه اگر هم قطعه گم شده کسی باشم

فکر نمی کنم قطعه گم شده تو باشم!"

غمگین و آزرده گفت: "آه

می بخشید که مزاحم شما شدم."

و غلت زنان به راه افتاد.

قطعه دیگر یافت

اما آن قطعه بسیار کوچک بود.

و این قطعه دیگر خیلی خیلی بزرگ بود.

آن سومی یک کمی تیز بود.

و چهارمی زیادی چهارگوش بود.

یک بار خیال کرد

پیدا کرده است

قطعه ای را که دنبالش می گشت

اما درست و حسابی جا نیفتاد.

و آن را به کناری انداخت.

بار دیگر که با قطعه ای برخورد کرد

و او خود به خود شکست

باز هم غلتید و رفت و رفت

ماجراهایی داشت

در حفره ای افتاد

و محکم با یک دیوار سنگی برخورد کرد

آن وقت یک روز رسید

به یک قطعه دیگر که به نظرش رسید

حسابی جفت و جور اوست.

به او گفت: سلام

قطعه گفت: سلام

"تو قطعه گم شده کسی هستی؟"

"تا آن جا که می دانم ، نه"

"خوب، می خواهی برای خودت باشی..."

"بدم نمی آید با کسی باشم ولی هنوز مال خودم هستم."

"دوست داری مال من باشی."

"بدم نمی آید."

"شاید با هم جفت و جور نشویم."

"امتحان می کنیم."

آهان؟

سرانجام و سرانجام

جفت و جور شد

چه خوب هم

غلت زنان پیش رفت

و چون حالا دیگر

کامل کامل بود

تندتر می غلتید

و پرشتاب تر و پر شتاب تر از گذشته

و پرشتاب تر از هر زمان دیگری بود

آن قدر تند و با شتاب که نمی توانست بایستد

بایستد و با کرم گپی بزند.

یا بایستد و گلی را بو کند

و پرشتاب تر از آن بود که پروانه بر رویش بنشیند

نمی توانست ترانه شاد خود را بخواند

پی....دا کرد....ه ام ق...طع...ه....

یافت...م ق...طع...ه....

حالا که کامل شده بود

دیگر ترانه یی سر نمی داد

با خودش فکر می کرد: آها، چه شد که اینجوری شد

و از غلتیدن و چرخیدن باز ماند.

و آن وقت قطعه پیدا شده را به کناری گذاشت

و آرام و آرام غلتید و دور شد

و همان طور که می غلتید ترانه اش را خواند

"می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را

می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را

آی آی آی ، می رم این جا ، می رم آن جا

می جویم قطعه گم شده ام را. "

دسته ها : خودمونی
شنبه بیست و دوم 4 1387
X